اسكندر بيگ تركمان
802
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
مقيد به آن نيستيم و آزار خاطر ميزبان در مذهب فتوت جايز نميدانيم هر كس اراده رفتن داشته باشد چه لازم است كه عار فرار بر خود پسنديده طايفه قزلباش را ببد سلوكى ميهمان بدنام سازند بعلانيه و ظاهر بدرقه از حكام سرحد گرفته بسلامت روانه شوند كه از جانب ما مانعى نيست بعد از ورود اين منشور سعادت جناب دستورى مجمعى ساخته جميع سرداران جلالى را طلب داشته مضمون آن عنايت نامه نامى را خاطر نشان ايشان كردند مجموع آن طبقه بحسب ظاهر از رفتن ابا و امتناع متفق اللفظ آواز بر آوردند كه تا به اين ولايت آمده در سايه مرحمت شاهى پناه جستهايم از خوف جان رستهايم و غريق بحر نعم و احسان شاه عالمپناه گشته بفراغت اوقات ميگذرانيم سبب رفتن چيست و ما شرمنده و خجلت زده آن بيدولتانيم كه فرار نمودند و از اين مقوله حكايات بسيار مذكور شد اما باطنا در بودن اين ديار متزلزل گشته انديشه فرار در خاطر صغار و كبار قرار گرفته بود و محمد پاشا نيز از شدت بيمارى پريشان خاطر گشته با آن طايفه بد مزاجى و خشونت مينمود در همان چند روز چند نفر از بلوك باشيان خاص او تا دو هزار نفر با يكديگر اتفاق نموده راه فرار پيش گرفته بجانب ديار بكر نزد نصوح پاشا رفتند بعد از رفتن آن جماعت كه محمد پاشا به قصد تنقيه و معالجه از پاى قلعه ببلدهء ارومى رفته بود و از ضعف و ناتوانى قوت ضبط و ربط نداشت موازى يكهزار نفر از ديگر از ملازمان خاصه او از راه سلماس رفتند از رفتن ايشان دو روز نگذشته بود كه ابراهيم آقا نام كه وكيل و معتمد عليه پاشا بود با هفتصد هشتصد كس عزم رفتن كرده طويلهء خاصه پاشا و اسبان سركار او را صاحبى كرده ايشان نيز از طرف سلماس رفتند پاشا از رفتن ايشان و بردن اسبان خبر يافته و با وجود ضعف و ناتوانى با دويست سيصد نفرى از ملازمان كه از او جدا نميشدند بتعاقب ايشان سوار شده چون به يكديگر رسيدند ايشان عنان از رفتن كشيده كس نزد پاشا فرستادند كه چون نمك تو خوردهايم محاربهء ترا مكروه ميشماريم اولى اينست كه خود را و ما را رنجه ندارى و بازگردى و الا بالضروره بحرب و قتال ميپردازيم پاشا چون طاقت مقاومت نداشت با دل حزين و خاطر اندوهگين قطع تعلق از اسبان كرده بازگرديدند و از اين جوقه بىاندامى بسيار در راه صدور يافته آنچه از مال هر كس از رعايا و قزلباش و مترددين به نظر درميآمد ايشان بردند و شيوهء مذمومه نمك خوردن و نمكدان شكستن از آن گروه بظهور آمد بعد از وقوع اين حال خدام اعتماد الدوله بودن پاشا را در شهر صلاح نديدند كه مبادا از بقيهء جلاليان و ملازمان به او فوت محمد پاشا رئيس جلاليان در هنگام محاصرهء دمدم غدرى بظهور رسد او را طلب داشته بپاى قلعه آوردند ضعف جگر و درد معده داشت بمعالجات اطباء عمل نمينمود و آن مرض مهلك را سپر ز نام نهاده مداواى تركانهء عوام ميكرد با اين حال در معاملات دنيا بسيار حريص بود و قرار موت به خود نميداد تا آنكه مرض بر او استيلا يافته در اواخر ماه صفر رخت بسراى آخرت كشيد بعد از فوت او تفرقگى در ميانه بقيه آن جماعت روى داده چندى از بلوك باشيان او را كه در پاى قلعه بودند و كمابيش سيد نفر ميشدند به سمت ملازمت اشرف موسوم گردانيده رعايت نمودند و چون پاشا وارثى نداشت حضرت اعلى متروكات او را از اسب و استر و شتر و يراق و مرصع [ 568 ] آلات و نقود طلا و نقره كه تخمينا قريب به هزار تومان ميشد بقراسعيد عنايت فرمودند بقيه مردم پاشا بملازمت او مأمور شدند و در آن وقت از طبقه جلالى خواه ملازمان اشرف و خواه مردم قراسعيد و ككج محمد و ساير بلوك باشيان از نيك و بد زياده از پانصد نفر در اين ولايت نماندند . از وقايع متنوعه : آنكه در اين سال شاهنظر سلطان تكلى چغتاى كه حاكم جام بود